منوچهر خان حكيم
75
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
پس لشكر سبكتكين گفتند هرگاه گريختههاى اسكندر جمع نشده ، او را از پيش برداشته باشيم كارى كرده بوديم ؛ و الّا يك بار ديگر كه اسكندر صاحب بنه شود ، كسى را بر او دستى نمىباشد . طهماسب گفت : اى سبكتكين ! اگرچه اسكندر را به نامردى شكست دادهايم ، امّا بفرما كه طبل جنگ بزنند كه فردا به دولت لات و عزّى اين تعبيهء دولت او را برهم مىزنم . رفتن عبد الحميد به بارگاه سبكتكين و سلاح خود را پوشيدن امّا عبد الحميد در باغ شهربانو به عيش و عشرت اشتغال داشت ، كه قبل از اين تقرير شده بود . پس ، عيّار شهربانو كه او را مرجان عيّار مىگفتند از بلخ بيرون آمده ، به باغ شهربانو آمد . [ شهربانو ] از احوال لشكر پدرش پرسيد . مرجان گفت : اى ملكه ! بدان و آگاه باش كه رعد جادو ، دختر شمامهء ختايى آمده ، يده كرده كه سه شبانهروز برف بر سر اسكندر باريد و اسكندر با چند نفر گريخته ، جان بدربردند . اگرچه اسكندرپى به سر رعد برده و او را هلاك نمود ، امّا ليس « 1 » خبر به پدرت رسانيده ، پدرت دوباره نهصدهزار كس برداشته ، تاخت به اردوى اسكندر برد و جمع اموال و خزانه و نقّارهء او به دست لشكر پدرت افتاده است . نزديك بود كه شكست در لشكر اسكندر افتد كه در اين اثنا ملازم اسكندر ، كه او را به ايلچىگرى به هندوستان فرستاده بود ، رسيده تا آخر روز تلاش نمودند و اسكندر با « 2 » جمع مفلوك خود را به كوهى رسانيد كه مشهور به قزلكوه مىباشد . امّا اى ملكه ! هفتهشت دست سلاح به دست پدرت افتاده است و پدرت كمانها را در بارگاه افراسيابى آويخته و صندوق سلاح را در زير او گذاشته ؛ ( 46 ) شرط كرد كه هركس كمانها را بكشد ، هر سلاحى كه در زير اوست متصرّف گردد ، كه در بارگاه پدرت كسى بههم نرسيده كه آن كمانها را بكشد كه عبد الحميد را از شنيدن اين سخنان آتش از نهاد برآمد . با خود گفت كه در اين مردى شرمت باد ، كه جدّت به آن حال از دشمن منهزم شده باشد و تو با محبوب نشسته و عيش مىكنى ! برخيز و متوجّه
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . اصل : به .